دوش سرسری گرفتم تا خون ها از روی بدنم پاک شوند، مانتوی بلند مشکی تا زیر زانو با شلوار راسته ی مشکی، به تن کردم و جلوی آینه یستادم... این کسی بود که من به آن رئیس بیمارستان می گفتم... کوله ای مشکی برداشتم، برق لبی را ک به لبم زده بودم را داخل آن گزاشتم، از وجود چاقو و کلت در کیف مطمئن شدم و سپس با پوشیدن کفش های پاشنه دار مشکی ام از خانه بیرون زدم.
ساعت شیش و نیم بود که به بیمارستان رسیدم... ماشین پژوام را که همیشه با ان سرکار میرفتم داخل حیاط پارک کردم و وارد بخش شدم... اتاق من طبقه ی دوم بود، همان اتاق پارسا، وکیلم همه ی کار هارا کرده بود فقط کافی بود یکبار دیگر اسامی تمام کارمندان را از زیر نظر بگزرانم..
دقایقی بعد در اتاقم توسط یک نفر زده شد و پس از گرفتن اجازه ورود وارد اتاق شد...چه کسی به جز داریان میتوانست باشد؟
لبخندی زد و مقابل میز استاد
_داریان :سلام خانوم رئیس
من همچنان به او خیره شده بودن که دوباره به حرف امد
_داریان :خو...
دستم را به نشانه ی توقف مقابلش گرفتم و بعد خیز گرفتم به طرفش..
_هرا : میخوای اینجا چیکار کنی؟ در حالی که به طرف یکی از صندلی ها میرفت گفت: «خدمتتون عرض میکنم.»
_داریان : من میخوام از ازمایشگاه بیمارستان استفاده کنم
یک ابرویم از تعجب بالاپرید
_داریان:میخوام یک ازمایشگاه کاملا در اختیار من باشه
اینجا بیمارستان خصصوصی بود و دو ازمایشگاه داشت که هرکدام زیر مسئولیت یک نفر بودن.
ارنجم را به میز تکیه دادم و دست هایم را بالا اوردم وبهم گره کردم و گفتم : «و من چرا باید اجازه همچین چیزی رو به تو بدم؟»
داریان لبخند زد و به کاناپه تکیه زد : «چون میدی... من چیزای زیادی میدونم... یادت ک نرفته؟.»
برچسب:
نویسنده: فاطمه اسدی
تاريخ: شنبه
1 بهمن
1401 ساعت: 21:12